تبليغاتX
درد مشترک
سه شعر از پرتو نوري علا

 

 به چشمداشت کدام ستاره؟

 

  به چشمداشت کدام ستاره
آبي ترين فاصله ها را نشان کردي
تا کلاغان
به وسوسه چيدن زبرجدهايت
منقار بگشايند ؟

غافل از بي قراري ي باد و
سرگشته گي ي ابر
به جلوه ي پاره آفتابي بي رمق
شعله ي زربفت فانوست را
در ظلمت کشتي
و روياي مهتابي را در سنگي کبود.

بي که عدالت را
جز سنگپاره اي خونين
در جنون قديسان ديده باشي،
بوي نان و بوي عشق
به هر زبان فرياد کردي
اما، عاشقانه ترين کلماتت را
چنان به سوزش تازيانه ها دوختند
که کينه زيباترين
گردن آويز ِ رويايت گشت.

وقتي بلوغ زودرست
بر شانه هاي سرد خاک
تا پشت ميله هاي زنگ خورده
بدرقه مي شد
اندوه، باوري در گُل ِ سوخته ي
گونه هايت بود،
و تاول پايت
در هذيان جاده سر باز مي کرد.

تا بازت بشناسم
(به طلسم هر ساحري که درآيي)
از گنبد شعر
در دفترم علامات ظاهر مي شود؛
در شهر فرشتگان
در رَپ رَپ سياهان
در عطر سودايي ي بازارهاي چيني.
در عدالتي زخمي
ورق هاي سوخته
کتابي به آب شسته؛
در تاريخي که منم.

تکرارم مکن!
بر امواجم بران.
اسارت را جاودانه مگير،
از شريان آبي رگ هايم بنوش.

بر مَرکب توفانم بنشين،
و به تن پوشت
رَداي کهن سالم، نو کن.

تا خويشتن را در زلال انديشه
از کينه ي خاموش ِ چرک تاب
مطهر کني،
بر پشت سنگي ام بايست
و به راز بزرگ آدمي
و رويش گلي کوچک
در لابلاي سنگفرشي شکسته
شهادت ده.

 

 

عشق، پوشيده در سکوت

 

در سال هشتمين
عشق فرود آمد،
و طعم ِ شور
غرقه در اندوه ِ سال هاي جدايي
ته ِ گلويم را سوزاند.

مهر، طالع شد،
و فاصله رسوا بود
وقتي که عشق
ـ پوشيده در سکوت ـ
برق مي زد،
و ما، زلال و بي گلايه
به هم پيوستيم.

نوازش ِ ابريشم اتاق را پُر کرد.
روح ِ کهکشاني ي تو
چرخش فلکي را
به سايه ها بخشيد،
و باد، باد ِ برهنه
هشت خواب جامه ي اطلسي را
با خود برد.

اما زمان، بيدار خواب ِ پچپچه اي
دانا بود بر وهم ِ باد
و خواب ِ ناز که درهم ريخت
با تقه ي نخستين
ـ از نيزه هاي نور ـ
بر قاب پنجره ي تازيک.

آه...
چرا عرياني ي ماه را پوشاندم؟
چرا صداي دل تپش هايم را
ميان جابه جايي ي
ظروف و گلدان ها پنهان کردم ؟
چرا، چرا به چارسوي دقايق
دخيل نبستم؟

باد مي وزد.
تا هذيان بي شمار
راه ِ خانه ام را گم نکنند
باد، همواره از يک جهت مي وزد،
و ميان خاطره و اکنون
مويه مي پيچد.
و دريغنامه ي من
هشت تقويم کهنه ي ديواري است
که انتظار را دوره مي کند
و تو را درون  ِ شعر من
راه مي بَرَد:
ببين که بوسه بوي تو را دارد،
و هر کلام تو را
سجود
مي کند،
و از اشتياق عشق
تو را گزندي نيست.

من
غرق
مي شوم؛
درياي تو هنوز
پيرامون من است.

 

 

صد سال به از اين سال ها


پنج صبح در هفته،
پنجاه هفته در صبح،
خورشيدم در آينه ي اتوبوس ها
طلوع مي کند،
و هر روز در انتظار من است
عدالتخانه ي قديمي
با ميزي کوچک
گلداني از بنفشه ي صحرايي
يک جلد فرهنگ ِ انگليسي ـ فارسي
تَلي از احضاري،
عدالتي گيج،
و زنگ ِ بي امان ِ تلفن ها.

بر ديواره ي اتاقکم
کارت پستالي پونز خورده؛
شاخه گلي سپيد، در متن سياه ـ
(ولوله ي عشق، ميان حروف پشتش)
خاطره اي که همپاي کنسرت شوبرت
از راديوي گوشي ام پخش مي شود.

سمتي ديگر
تصويري است از مايا آنجلو
احمد شاملو
نقشه ي فري وي ها،
و برگردان شعري عاشقانه از پاز.
تمام روز پرونده هاي سرگردان
در دل ماشين کپي تکثير مي شود
و دل تپش هاي زبانم
در رگ ِ بيگانه ترين الفاظ.

هر غروب، در بازگشت به خانه
پي گير روزهاي گم شده ام
ـ در لس آنجلس ـ
راه، بر عابرين مي بندم،
و از پليس گشت
سراغ جواني ي زني را مي گيرم
که در برج اقبال،
سلسله بر دست داشت.

ماشين پيغام گير
صداي عاشق را
با آرزوي صد سال
به از اين سال ها
 

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM