ماه رمضان ماه روزه . چشمام خیره شده. به چی؟ خودمم نمیدونم. دوباره برمیگردم به عقب به 32یا33 سال پیش
با زور بلندم میکردند برای خوردن سحری .
نمیدونم چرا بعد از خوردن سحری زورشون بهم نمیرسید که وادارم کنند نمازم را بخونم اخه خواب بودم نمیفهمیدم
چطوری حتی سحری را می خوردم فاصله سحری تا نماز 1ساعت بود نمیتونستم بیدار بمونم هر چه هم میگفتم که 10دقیقه مونده به نماز بیدارم کنید بگوششون نمیرفت ظاهرا میخواستند که من فیض ببرم
25 سال پیش تو مدرسه زنگ تفریح رفتم گوشه ای پناه گرفتم با ترس و لرز نگاهی این طرف و نگاهی ان طرف
یواش دست بردم تو کیفم و بیسکویتی که شب قبل گذاشته بودم تو کیفم در اوردم گاز زدم
نمیدونم گاز سومی بود یا چهارمی همین را میدونم که یکدفعه از پشت سر یکی موهامو با مقنعه کشید صداش اشنا بود
معلم دینی بلند بلند صدا میداد جلو بجه ها والله خجالت داره (دخترو روزه خواری) منو برد تو دفتر. اون روز من زنگ
بعد اجازه رفتن به کلاس را نداشتم.( اخه جلو بچه ها خیلی خجالت کشیدم اون روز)از قرار معلوم من 5سال از سن تکلیفم
گذشته بود الان وقتی به اون روزها فکر میکنم با خودم میگم اگه پسر بودم 25سال پیش تو مدرسه به خاطر روزه -
خواری جلو بچه ها خجالت نمیکشیدم واز کلاس هم محروم نمیشدم و میتونستم بدون ترس و دلهره بیسکویتمو بخورم. و .. و.... چون
(اون موقع من به سن تکلیف نرسیده بودم) الان هم که اینومینویسم بغض گلوموگرفته
دارم دو و سه تا نفس عمیق میکشم .فضای تنفس محدوده نمیدونم بخاطر بوی ادوکلن نمیدونم بخاطراین متنه
نمیدونم. همین میدونم که دارم خفه میشم دلم میخواد برم تو فضای ازاد داد بزنم ای کاش الان بارون میومد و من
میرفتم زیر بارون فریاد میزدم ای کاش....
