مادر از درد به خود می پیچید و پدر از خشم. مادر بزرگ فریاد زد خدا مرگت بده مگه نگفتم بهش بگو زود بیا
ننه ات داره درد میکشه.
من میدونستم که ننم چه دردی میکشه کوچک بودم اما یه چیزای حالیم بود چون بارهاه وبارها شنیده بودم
یه پسر کاکل به سر اگه بود چی میشد. مادر شرمگین .نکنه اینم دختر باشه پدر اما خشمگین از اینکه این هم دختره
درها را محکم بهم میزد ارام و قرار نداشت پله ها را یکی میکرد سر همه داد میزد .
بلاخره اومد صدا زد شما که هیچ چیز اماده نکردید پس اب داغ کو؟
طولی نکشید صداها بلند شد دوقلو پسرودختر خدا بمیرم واسه مادرم نمیدونست خوشحال بشه یا ناراحت
مثل ادمهای جنایتکار جلو بابام سرش را پایین انداخته بود خنده مصنوعی پدر ازارم میداد
از خوشحالی روسری کردم سر داداشم مادربزرگ داد کشید وای ننه نکن خفه اش میکنی
(این یکی هم که خدا رحمش کرده روسری میکنی سرش) حیرون مونده بودم چی بگم

