تبليغاتX
درد مشترک
خدیجه دوست خواهرم فرشته  است چند شب پیش داشت یکی از خاطرات گذشته اش را تعریف میکرد میگفت ان زمان که یه بچه 10 یا 12ساله بودم هر وقت مادرم میخواست نان بپزد دو یا سه روزپیش از نان پختن من شروع میکردم به گریه کردن چون مادرم ساعت 4 یا5صبح من را از خواب بیدار میکرد برای نان پختن تمام خمیر را باید خودم درست میکردم ان زمان گاز که نبود هیزم را میکردیم زیر تابه که میخواستیم روی ان نان بپزیم کبریت میزدیم روشن نمیشد از پشت به من لگد میزدند که فوت کن دود میرفت تو چشمم اشک سرازیر میشد و هیزمها روشن نمیشدند با هر بدبختی بود روشنش میکردیم انوقت مادرم شروع میکرد به نان پختن من هم نان را از روی تابه جابجا میکردم که نسوزد و به موقع بردارم از روی تابه. دود هیزمها اجازه نمیدادند که نانها را روی تابه ببینم یک لحظه که چشمهایم را میبستم از دست دود با تیر نان پزی مادرم که به فرق سرم فرود میامد چشمهایم را باز میکردم که ای وای نان سوخته مادرم با فحش وبد بیراه به من میگفت پاشو گم شو و به خواهرم که تو نوبت ایستاده بود میگفت تو بیا خواهرم کوچکتر بود دود هیزم بدجوری اذیتش میکردبه محضی که چشماشو میبست با تیر نان پزی مادرم صحنه را ترک میکرد مادرم فریاد میزد خودت بیا خبر مرگت این که همه نان را خراب کرد .حالا پس از سالها هنوز یادش هم باعث وحشتم میشه وبا خود میگویم چطوری ان نانها را اطرافیان میخوردند
+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM