من یک زنم
برده و سرور خویشم،
مادر صلح و دوستی
و دشمن عداوت و قهرم من.
آزادم بگذار
سهم من از زندگی همان است که بهره تو نیز
رهایم کن بگذار آن باشم که میخواهم که میتوانم که میکوشم.
هیئت زندگی را من به تو بخشیدم
آنزمان که تخم وجودت در نهاد خویش پرورندام
و شیره جانم را شیر دهانت کردم
تا حلال جانم را بنوشی و رشد کنی.
چه دانستم که پروراندم
دشمن جانمی در وجود خویشتن
که رسالتت به غلط به زنجیر کشیدن من باشد.
رهایم کن انگونه که رهایت ساختم از نهانخانه جانم
بگذار زندگی کنم پیش از آنکه
" دم فرو بندم از زنده گی".
بگذار دوشادوش تو لذتِ زنده گی برم از زمین
پیش از آنکه فرو افتم در خاک سرد و نمورش
بگذار زندگی کنم
آنگونه که میخواهم
آنگونه که میتوانم
آنگونه که میکوشم.
جهنم زیر پایم ارزانی دیگران
بگذار بپوشم
بنوشم
بگذار زندگی کنم
بگذار آن باشم که میخواهم.
برای مادرم که در "خستگی متولد شد" و هرگز کسی "نگاهش را ندید" و " صدایش را نشنید".

