تبليغاتX
درد مشترک
اعدام قتل قانونی یک انسان است.  با کشتن انسانها نه تنها هیچ مشکلی  از مصائب اجتماعی حل نخواهد شد بلکه با قتل یک انسان در وحله نخست از یک انسان و شهروند جامعه حق زندگی  سلب میشود  و آشکارا این عمل قهر آمیز  ترویج خشونت و خونریزی و آفرینش مشکلات متعدد اجتماعی و روانی دیگر را نیز در پی دارد. با قتل آدمها ( به فرض اینکه فرد اعدامی عملی خلاف قانون و اخلاق بشری و انسانی را مرتکب شده باشدهم)فقط صورت مسائل و مشکلات اجتماعی پاک خواهد شد و معضلات جاری جامعه با قتل و آدمکشی و حذف شهروندان یک جامعه هرگز حل نخواهند شد.  شعر زیر از شخصی بنام همدانی در روزنامه ای در اینترنت یافتم که به یاد عاطفه رجبی سروده شده بود که به جرم زنای محصنه در سال 2004 در شهر نکا اعدام شد.     

 تقدیم به عاطفه ها و همه                          

گلهای پرپر شده وطن

و آنگاه که زمین را

به جرم باروری

شلاق زدند

و حجاب بر سر خورشید کشیدند

تا خفاشان را نیازارد

                                          عاطفه ها را کشتند!

و آنگاه که کبوتران دشتها

آبهای آلوده به دعا و تبرک را

نوشیدند

                                           عاطفه ها را کشتند!

و زمانی که باد را

به جرم عشق ورزی

و دانه پراکنی

به بی شرمی متهم نمودند

                                           عاطفه ها را کشتند!

و هنگامی که

در گورستان نابارور اندیشه خویش

ابر را

به جرم باریدن و

همراهی باد

محکوم کردند

                                           عاطفه ها را کشتند!

و آنگاه که لبانی که عشق را زمزمه میکرد

تفتیدند  و

مهر سکوت بر آنها زدند و

زمانی که چشمان

از حدقه بیرون زده عشاق

بر بالای دار

رقصیدند

                                           عاطفه ها را کشتند!

و رهگذران خموش پچ پچ کنان

بدنهای بی سر خود را حمل نمودند

بدین سان

انسان غفلت زده

سرگشته!

در پس کوچه های بی عاطفگی

خود را

در پای منجیق های فلک

می بیند

که آهسته آهسته او را

به بالا میکشند!

همدانی سپتامبر 2004

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |

چه اغازی چه انجامی چه باید بود چه باید شد

در این گرداب وحشت زا چه امیدی چه پیغامی

کدامین قصه ئ شیرین برای کودک فردا

زمین از غصه میمیرد گل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی

همه جا سایه وحشت همه جا چکمه ی قدرت

گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت

جهانی اینچنین زیباست جهانی ایمچنین رسوا

کجا شایسته ی رویاست سوالی مانده بر لبهام

که میپرسم من از دنیا به تکرار غم نیما

کجای این شب تیره بیاویزم بیاویزم

قبای ژنده خودرا به جای رستن گلها

به باغ سبز انسانی شکفته بوته ی اتش

نشسته جغد ویرانی چه باید بود چه باید شد

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM