تقدیم به عاطفه ها و همه
گلهای پرپر شده وطن
و آنگاه که زمین را
به جرم باروری
شلاق زدند
و حجاب بر سر خورشید کشیدند
تا خفاشان را نیازارد
عاطفه ها را کشتند!
و آنگاه که کبوتران دشتها
آبهای آلوده به دعا و تبرک را
نوشیدند
عاطفه ها را کشتند!
و زمانی که باد را
به جرم عشق ورزی
و دانه پراکنی
به بی شرمی متهم نمودند
عاطفه ها را کشتند!
و هنگامی که
در گورستان نابارور اندیشه خویش
ابر را
به جرم باریدن و
همراهی باد
محکوم کردند
عاطفه ها را کشتند!
و آنگاه که لبانی که عشق را زمزمه میکرد
تفتیدند و
مهر سکوت بر آنها زدند و
زمانی که چشمان
از حدقه بیرون زده عشاق
بر بالای دار
رقصیدند
عاطفه ها را کشتند!
و رهگذران خموش پچ پچ کنان
بدنهای بی سر خود را حمل نمودند
بدین سان
انسان غفلت زده
سرگشته!
در پس کوچه های بی عاطفگی
خود را
در پای منجیق های فلک
می بیند
که آهسته آهسته او را
به بالا میکشند!
همدانی سپتامبر 2004

