پارسال همين موقع بود رفتم ملاقاتش تو بيمارستان سوختگي 85درصد سوختگي داشت دكترها قطع اميد كرده بودند. (احترام زن ولي را ميگم) اهل روستاي بيضا دو و سه روزي بود تو بيمارستان بستري شده بود .پيشش نشستم دستهاي باند پيچي شده اش را تو دست گرفتم گفتم كار خوبي نكردي اين راهش نبود گفت:فريده راحت شدم تو نمي دوني كه من چه رنجي ميكشيدم تحقيري بالاتر از خودش نيست سالها با نداريش با بدبختي اش با همه چيزش ساختم پا به پايش تو كارهاي مزرعه تو دامداري باهاش بودم حالا درسته با 6تا بچه قد و نيم قد بره رو من زن بگيره؟ بعد من و بچه ها را به امان خدا رها كنه و بره خونه طرف زندگي بكنه . چند روز پيش يه عروسي دعوت داشتيم بچه ها نيومدند مجبور شدم خودم تنها برم تو اينه به خودم نگاه كردم يه روژلب از ته كيفم دراوردم كشيدم رو لبهام رفتم تو مجلس عروسي يه دفعه چشمم به ولي و زن دومش افتاد با لباسهاي نو و يراق شده گوشه اي نشسته اند ولي تا چشمش به من افتاد جلو مردم اومد طرفم داد زد اين چه گهي به خودت ماليدي زنش هم خنديد .نتونستم طاقت بيارم پاشدم اومدم خونه. تو راه خيلي گريه كرده بودم. رفتم طرف گوني برنج كه براي بچه ها غذایی درست كنم گوني ته كشيده بود. به روح الله پسر بزرگترم گفتم دو تا كاسه از برنجي كه ميخواي بفروشي بده بعد بهت ميدم! گفت:برو خرجيتو از ولي بگير. بغضم تركيد زدم زير گريه. نفهميدم چكار ميكنم نفت را ريختم رو خودم و كبريت را زدم . يه دفعه متوجه شدم كه تو شعله هاي اتيش ميسوزم و داد ميزنم .اشكش را پاك كردم سرم پايين بود خوشحال بودم كه اشكهاي منو نمي بينه با يه عالم درد و غصه بيمارستان را ترك كردم. دو روز بعد همرايیش كردم تا گورستان بيضا .
+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت
|

