دو سه تا تلفن طي چند روز گذشته متقاعد و بعدا مجبورم کرد براي دریافت مرحله سيزدهم توزيع (كوپن) كه موعدش گذشته بود و ظاهرا تمديد كرده بودند صبح زود ساعت 15/5 راهي اداره پست شده تا به اصطلاح براي ساعت30/1 بعد از ظهر همان روز نوبت بگيرم. به من گفته بودند كه مسئول امر صبح زود براي یادداشت اسامي مردم آنجا خواهد بود. وقتي با عجله و صبح بسیار زود وقت به اداره پست رسيدم حالم حسابي گرفته شد چرا که نه دري باز بود و نه مسئول امري در آنجا حاضر. پيرمردي در راه پله نشسته بود. از اوپرسیدم : پدر مگه كسي اینجا نيست؟ پاسخ داد: نه من ساعت 4 تا حالا اينجا نشسته ام. من هم یکی دو ساعتی منتظر ماندم. اندک اندک سر و كله مردم از گوشه و كنار پيدا شد. خودکار و برگ کاغذی را از جیبم در آورده و اسامی حاضرین را یادداشت کرده،(چون در این حول وحوش قرار دیگری داشتم و به همین دلیل بسیار زود در اینجا حاضر شده تا زودتر فارغ شده و به قرار بعدیم برسم)، یادداشت را به نفر پشت سریم سپرده و دوان دوان صحنه را ترک کردم تا زودتری شاید موفق شده برگردم و نوبتم را که در صبحگاه چند ساعتی را به پای آن گذاشته بودم حفظ کنم. در برگشت حدود ساعت 11 متوجه شدم تا بخشی از حاضرین مشغول پر کردن فرمهائی هستند که به آنها داده اند و خیل عظیمی هم موفق به دریافت فرم نشده اند و البته که از جمله خود من. به ما گفتند شما بعد از ظهر تشریف آورده و فرم بگیرید! ناچارا دست خالی به خانه برگشتم. ساعت 1 بعد از ظهر برگشتم آنجا. بسیار شلوغ بود. به هر فلاکتی بود خود را به داخل ساختمان پست رسانده. به من گفتند فرم موجود نمیباشد و تقاضا داده اند و هنوز هم نرسیده و مشخص هم نیست اگر برسد!! از دیگران که ظاهرا عموما فرمی به دست داشتند سئوال کردم، گفتند میتوانی فرم یکی از اینها را گرفته و از مغازه بغلی که دفتر محضر است کپی کرده استفاده کنی! جالب این که تقریبا هیچ کسی راضی به چند لحظه قرض دادن فرمش نبود، و بدتر از همه فضای محدود و ازدحام جمعیتی که به خاطر درهای بسته شانس برون رفت و یا داخل شدن از ساختمان را از همگان گرفته امکان تنفس و سر پا ایستادن و صبر و حوصله را ازآدم حسابی میگرفت!! بخش بلاتکلیف و بدون فرم داخل ساختمان و باز مانده های پشت درب خارج از ساختمان شروع به فحاشی و داد وشکایت کرده و همگی عصبانی و پریشان حال بودند. طبق معمول هیچ فردی در این ساختمان جوابگوی مردم نبود. اولین مراجعه کننده صبح وقت، همان پیرمرد مفلوک و شکسته حالش بد شد. دو تا کارمند انسان دوست تلاش کردند درب ساختمان را باز کرده و این آدم بیچاره را بیرون برده شاید هوای تازه ای تنفس کرده و به حال آید. با باز شدن درب ساختمان هجوم مردم خسته و پریشان حال و گرسنه و تشنه و منتظر و عصبانیِ بیرون از ساختمان به داخل که هر کدام مثل نقل و نبات فحش رکیک نثار همگان میکرند و بوی هرگز غیر قابل تحمل دهانهای گرسنه و کفشها و بدنهای عرق کرده زیر آفتاب و چادر و پوششهای ضخیم تیره رنگ مردم و اطرافم چنان فضای غیر قابل تحملی بوجود آورده بود که دیوانه کننده بود.
مانده بودم چگونه خود درمانده ام را به بیرون پرت کنم. به هر فلاکتی بود به بیرن خزیذه و لحظه ای احساس رهائی کردم. واقعا که آزادی نعمتیست. رهائی و آزادی و خود بودن موهبتی ست که اکثر قریب به اتفاق ما انسانها در طول بسیار دردناک وطویل زندگیمان ازنعمت برخوردای از آن به شیوه ای بسیارظالمانه و غیر منصفانه محرومیم.
اکنون ساعت 3 بعد از ظهر است . به هر حال آزاد و فاتح آن صحنه در هم ریخته در بیرون از ساختمان موفق شدم فرم عزیزی را برای کپی کردن قرض گرفته، دوان دوان به محضر یعنی مغازه بغلی رفته کپی کنم. آنجا هم برق رفته بود یا بهتر است بگویم برق را قطع کرده بودند. آخر اینجا و در این فصل قطع برق بیش از سه ساعت در روز سهم همه ما در این شهر است که بر خلاف همه سهمیه های دیگر زندگی این یکی بشکلی کاملا منصفانه وعادلانه و دقیقا سر موعد و بصورت کاملا تمام و کمال و کامل توزیع شده و همگان از این یکی نعمت ناخواسته بهره مندیم.
خلاصه دردسرتان ندهم آن حس رهایی چند لحظه قبلم با احساس بد مغلوب صحنه جنگی ناخواسته خیلی زود رنگ باخت. داشت حالم از همه این مناسبات نا منظم غیر مدرن و دست و پاگیر به اصطلاح زندگی امروزه این شهر ودیار بهم میخورد. آنجا را ترک کردم وبالاجبار ساعت 6 عصر برگشتم. محض اطلاعتون همه این آمد و شدهای غیر ضروری با تاکسی بود.
امروز و حتما همه روزهای دیگر نیز اینجا برای بستنی فروشی و محضری و سوپرمارکت و مغازه هائی که در این حوالی دستگاه کپی دارند روز پر درآمدی بوده است. به هر فلاکتی بود دو کپی فرم از محضر گرفته، برای دو خانواده پر کرده و به زحمت از بین شلوغی دیوانه کننده مردم سینه به سینه و نگران به سرقت رفتن و گم شدن شناسنامه و کارت شناسائی و کیف پول و غیره به هر مصیبتی بود به دست مسئولین آنجا سپردم.
روی میز هر کارمند یک عدد دستگاه پول شمار بی وقفه مشغول شمردن محتوای جیبهای کوچک مردمی بود که هست ونیست جیبهاشان را در ازای تحویل فرم " کوپن" حواله آن محل کرده بودند.
اینجا دقیقا همانند دو چوپان در دوسوی دره و کوه و صحرائی که با فریاد با هم در تماسند کارمندان محل مرتبا با فریاد و ایجاد آلودگی صدای بی مورد آنهائی که موفق شده فرم تحویل داده بودند را به پنجره ای در پشت ساختمان برای دریافت " کوپن" حواله میدادند. کاری که با یک ماژیک، یک برگ کاغذ و چند کلمه حرف آدم فهم براحتی قابل حل است.
مجددا به سختی خود را به بیرون و پشت پنجره کذائی رسانده منتظرماندم. آفتاب گرم و سوزان، پوشش ضخیم و تیره رنگ سر تا ناخن پا، نبود سایه بان و صندلی و حتی محلی برای ایستادن و کم کم حس عصبانیت از همه این مناسبات دیوانه کننده...و برای من کشنده تر از همه شاهد به حراج گذاشتن شخصیت و شاءن انسانی و ارزش و همه هست نیست مردمی که برای چند برگ کاغذ سیاه بی ارزش اینگونه خود وخویشتن را با ندانم کاریهایمان به چنین روز و روزگاری افکنده ایم. آزاردهنده تر از حال خود و همه دیدن پیرمردان و زنان سالخورده و درمانده ای در آنجا بود که حق و سهمشان از زندگی دوران کهنسالی آنچه شرحش رفت نمیبود و نیست.
ساعت 30/7 عصر داد زدند که پست تعطیل است لطفا مدراک خود را تحویل ندهید. در این داد و گیر و تلاش برای هر چه زودتر گرفتن برگه های " کوپن"، خیلیها بخشی یا همه مدارکشان را گم کردند، از جمله خود من که کارت ملی یکی از عزیزانم را نتوانستم باز پس گیرم و گم شد!
خیل عظیمی موفق نشدند "کوپن" هایشان که همه روزشان را برای آن از دست داده بودند را دریافت کنند و بخش دیگری خوشحال از اینکه موفق گشته چند برگ کاغذی را دریافت کنند صحنه را با عجله ترک میکردند.
با کوله باری از اندوه و دنیائی از آرزو و خواسته و حق و حقوق ابتدائی وساده ای که سهم مسلم انسان امروز از زندگیست و اینکه ما در این قرن سریع و دنیائی با سرعت نجومی هر چیز و همه چیز ..براستی در کجای صقل زمین ایستاده ایم، لنگان لنگان و گرسنه و خسته با مشتی کاغذ مچاله شده در دستم به خانه برگشتم.





+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت
|