|
غزاله بروایت غزاله ( "متحد نیستیم. اگر حرمت گذار همدیگر باشیم. میتوانیم جهانی شویم"....>> " دوازده، سيزده ساله بودم، دنيا را نميشناختم. کي دنيا را ميشناسد؟ اين تودهي بيشکل مدام در حال تغيير را که دور خودش ميپيچد و از يک تاريکي ميرود به طرف تاريکي ديگر. در اين فاصله، ما بيش و کم رؤيا ميبافيم، فکر ميکنيم ميشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مايهي حيرتانگيز از حيوانيت در خود و ديگران را... . " ما نسلي بوديم آرمانخواه. به رستگاري اعتقاد داشتيم. هيچ تأسفي ندارم. از نگاه خالي نوجوانان فارغ از کابوس و رؤيا، حيرت ميکنم. تا اين درجه وابستگي به ماديت، اگر هم نشانهي عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. "
«غزاله عليزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنيا آمد. ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاريس در رشتههاي فلسفه و سينما درس خواند. او کار ادبي خود را از دههي 1340 و با چاپ داستانهايش در مشهد آغاز کرد. نخستين مجموعه داستانش «سفر ناگذشتني» نام دارد که در سال 1356 انتشار يافت. از آثار معروف او ميتوان از رمان دو جلدي«خانهي ادريسيها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار ديگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شبهاي تهران. کتاب «خانهي ادريسيها» سه سال پس از مرگ غزاله، جايزهي «بيست سال داستاننويسي» را به خود اختصاص داد. يک سال پيش از مرگش به دعوت انجمن ايرانيان «والدو مارن» در جنوب پاريس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتي از قصهها و داستانهايش پرداخت. «غزاله عليزاده» يکي از امضاکنندگان بيانيهي 134 نفر بهعنوان «مانويسندهايم» بود. در يک روز جمعه 21 ارديبهشتماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلي در جنگل اطراف رامسر در روستاي «جواهرده» ، جسد او را يافتند که از درختي حلقآويز شده بود. غزاله دو روز پيش از اين حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپيوندد. در سال 1373 کتاب «چهارراه» او بهعنوان بهترين مجموعهي داستان سال 1373 برگزيده شد. مجلهي ادبي «گردون» در آن زمان با او مصاحبهاي ترتيب داده بود که خواندنياست. با ذکر شمارهي اين نشريه(گردون شمارهي 51، مهرماه 1374)، متن اين مصاحبه را در اينجا ميآورم تا خوانندگان بيشتري با انديشههاي اين زن نويسندهي معاصر آشنا شوند. تعدادي از تيترهاي مطلب بعد اضافه شدهاست. رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری او گفته است:« زني در چهار راهِ جاذبههايِ بي بديلِ حسي كه پردههايِ رنگينِ چشمهاياش را بر واژههاي وصفهاياش از آدمها و جهان ميكشید و كودكوار الفت و دوستيِ اشياء و پرندهها و پروانهها را ميطلبید؛ تقاطع حساسيتهايِ درمان ناپذيرِ كشش به سويِ زيبايي، مرگ عشق، شوريدهگي و تاب ناكسيِ كلماتِ آهنگين، كه بر همهيِ آنها آزرم، نجابت و بداهتي شاعرانه موج ميزد؛ مهرباني هولناكِ مادر زادي كه پناه ميداد؛ صدايي كه از نوازشِ سيرهها بر ميخاست و شنونده را تسخير ميكرد و مرد يا زن يا هر كسی كه آن صدا را ميشنيد ميگفت اين زن چه آيتي از شهود و جاذبهيِ شهود است كه حتا اگر چشمهايات را ببندي باز هم آن طراوت به بداهت در پيشِ روست.» از سایت http://www.kalam.se/ghazaleh-alizadeh.html http://ghazalehalizadeh.blogfa.com/ + نوشته شده توسط فریده در و ساعت
|
|
|