<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>درد مشترک</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات روزانه من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 12:51:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گیاه تبعیدی</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P class=spip&gt;وقتی رفتی صدا هم نماند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;تاریکی همه چیز را بلعید&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;باد، بی صدا بر مویرگ های خاطراتم پیچید&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;آب، بی صدا در سلول جویبار برکه شد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;مثل گیاهی تبعیدی&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;با ریشه هایی ریش ریش&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;فریاد می زدم، بی صدا&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;داروگ، دهان دوخته، خاموش مرا نگاه می‌کرد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;سرشار از عطر نارنجی پاییز بودم&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;امواج صدایت ترانه‌ی غمناکی در تاریک خانه‌ی ذهنم ظاهر کرد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;چیزی بگو&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;پیش از حادثه ای بزرگ بمان و تصنیفی بخوان&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;نماندی!&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;نخواندی!&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;پروانه ها مردند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;وقتی رفتی صدا هم نماند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;تاریکی همه چیز را بلعید&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;باد، بی صدا بر مویرگ های خاطراتم پیچید&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;آب، بی صدا در سلول جویبار برکه شد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;مثل گیاهی تبعیدی&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;با ریشه هایی ریش ریش&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;فریاد می زدم، بی صدا&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;داروگ، دهان دوخته، خاموش مرا نگاه می‌کرد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;سرشار از عطر نارنجی پاییز بودم&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;امواج صدایت ترانه‌ی غمناکی در تاریک خانه‌ی ذهنم ظاهر کرد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;چیزی بگو&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;پیش از حادثه ای بزرگ بمان و تصنیفی بخوان&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;نماندی!&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;نخواندی!&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;پروانه ها مردند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;شپره ها بیدار شدند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;همه چیز صامت شد&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;نه! شاید&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;مداد دندان زده‌ام&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;کاغذ مچاله ها&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;حتی در چوبی اتاقم صدا دارند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;اما من به صدای تو خو کردم&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;داروگ پیر برکه‌ی من می داند که چه قدر آسمان نارنجی&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;صدای آبی ات را دوست می داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;می داند&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;چه قدر دلم می خواست&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;یک روز صبح، پنجره را باز می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;می دیدمت خزه ها را پس می زنی تا نیلوفرها را ببینی&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;و من آن روز چه قدر زنده بودم!          صبا واصفی    &lt;A href=&quot;http://chrr.us/spip.php?article6511&quot;&gt;http://chrr.us/spip.php?article6511&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:51:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیام صلح و عشق</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=logo style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; FLOAT: left; MARGIN-RIGHT: 10px&quot;&gt;&lt;IMG class=spip_logos height=225 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://chrr.us/IMG/arton6356.jpg&quot; width=291&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-SIZE: 11px&quot;&gt;28 مهر 1388 &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: navy; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;تغییر برای برابری - در نوامبر سال 2005 در جنین - کرانه باختری ، سرباز اسرائیلی بسوی پسر 12 ساله ای ( احمد) آتش گشودند ، چرا که به اشتباه تفنگ پلاستیکی او را به جای اسلحه گرم و واقعی گرفته بودند. تن زخمی او به بیمارستان فرستاده می شود و به دلیل وخیم بودن وضعیت او، با هلیکوپتر به حیفا منتقل می شود و بعد از تلاش دو روزه پزشکان ، احمد ،علائم حیات را رفته رفته از دست می دهد. پدر او اسماعیل خطیب ، وقتی می بیند که پسر او در حال مرگ است ، اعلام می کند که اعضای بدن او را به کودکان نیازمند اهدا خواهد کرد. پزشکان با نظر انداختن به لیست بیماران در حال انتظار ، به او اعلام می کنند ، کودکانی که در خطر مرگ هستند بیشتر اسرائیلی هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;او قلب ،کلیه ها ، کبد و ریه ها ی احمد را به افرادی ( بدون توجه به دین و نژاد آنها) بخشید که در الویت بودند. یکی از کلیه های احمد را دختر خردساله ی اسرائیلی به نام منوها لوینسون گرفت که والدین او از اولترا ارتودوکس های اسرائیلی بودند که به هیچ وجه حاضر نیستند فلسطینی ها در این سرزمین سکنا بگزینند. علیرغم آنکه والدین دختر به صراحت اعلام کرده بودند ، برایشان ایده آل تر خواهد بود که ارگان را از یک یهودی دریافت می کردند، اسماعیل خطیب برای پیوند حاضر شد. فرانکفورتر آلگماینه در آلمان گزارش مفصلی از آن تهیه کرد که بسیاری را تحت تاثیر خود قرار داد. فیلمی از او نیز تهیه شد که به دیدار کودکان می رفت . این فیلم قلب جنین نام دارد.او خود در این راستا می گوید؛&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;، اهدای اعضای بدن پسرم به کودکان دیگر ، به خصوص کودکان اسرائیلی ، این بود که می خواستم &lt;FONT color=#cc0000&gt;پیام صلح و عشق&lt;/FONT&gt; برای تمام کسانی که عاشق صلح هستند ، باشد. همه شاخه زیتون را به عنوان مظهر صلح می کارند. من اعضای بدن پسرم را در کودکان اسرائیلی کاشتم و این برای من عین مظهر صلح بود.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;او در برابر سوالی تاکید می کند که بحث بر سر سیاست، عرب یا یهودی نیست، بحث بر سر انسان است. من در این کودکان، فرزند خود را می بینم.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;یک اسرائیلی که پسرش در حمله مبارزان فلسطینی کشته شده می گوید ،، اینجا در خاورمیانه از یاد برده ایم که &lt;FONT color=#cc0000&gt;همه انسان هستند&lt;/FONT&gt;. بین فلسطینی و اسرائیلی هیچ فرقی نیست. از دست دادن فرزند آخر دنیا است. من پسرم را فلسطینی ها کشتند در حالیکه هنوز بیست سالش نشده بود. من پدر احمد را انسانی کاملا متفاوت می بینم. او مرد بزرگی است که درس بزرگی هم داد. به همین دلیل به ملاقاتش رفتم چیزی که در اینجا اتفاق نمی افتد و غیر معمول است.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;اسماعیل خطیب هرگز سرباز اسرائیلی را که بسوی فرزندش شلیک کرد، جستجوو سرزنش نکرد، بلکه ساختاری را سرزنش کرد که انسا نها را چنین مقابل یکدیگر قرار می دهد. او مرکز فرهنگی را بنیان گذاشت که در آن به جای تقویت ادبیات خشونت و انتقام ، روزانه گذشت را تمرین می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;اسماعیل خطیب مردی عامی بدون تحصیلات دانشگاهی است ، ولی حقوق بشر را نه در کلام که در واقعیت و آن هم در مفهوم گذشت و رواداری به صورت ما پرتاب کرد. ولی در واقع آنچه که او انجام داد، چیزی فرای حقوق بشر بود. به هیچ شکی رنج از دست دادن فرزند بسیار دشوار است. تنها عده ای می توانند آن را درک کنند که از این مسیر گذشته اند. لذا انان به لحاظ منطقی و احساسی کم و بیش تجربه مشترکی دارند. حال سوال من این است که چطور می شود عده ای قادر می شوند از مرز انتقام بگذرند ومسیر گذشت را طی کنند، وبه عبارتی منطق بر آنان حاکم شود و احساس را پشت سر گذاردند.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;بهنود&lt;/FONT&gt; شجاعی متهم به قتل.....................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;به قلم  مژگان ثروتی&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;&lt;A href=&quot;http://chrr.us/spip.php?article6356&quot;&gt;http://chrr.us/spip.php?article6356&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 19:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://tinypic.info/files/k52rqzfo51db0p0nug1p.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 02:43:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://tinypic.info/files/k52rqzfo51db0p0nug1p.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 02:43:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصابخانه بشریت</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است، &lt;BR&gt;زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است، &lt;BR&gt;زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،&lt;BR&gt;زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است، &lt;BR&gt;زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،&lt;BR&gt;زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ، &lt;BR&gt;امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است، &lt;BR&gt;حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است، &lt;BR&gt;عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است&lt;BR&gt;، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،&lt;BR&gt;فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌، &lt;BR&gt;کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است، &lt;BR&gt;روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،&lt;BR&gt;چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،&lt;BR&gt;و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند... &lt;BR&gt;و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.&quot; -&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;احمد شاملو&lt;/B&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 13:28:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز موفقیت</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;font-size: 12pt; font-family: times new roman,new york,times,serif; color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;font-size: 12pt; font-family: times new roman,new york,times,serif;&quot;&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 16pt;&quot;&gt;میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: justify; color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 16pt;&quot;&gt;یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;





&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: justify; color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 16pt;&quot;&gt;اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: justify; color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 16pt;&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;font&gt;«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;
&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من انسانم</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;PADDING-LEFT: 5px; MARGIN-LEFT: 5px; BORDER-LEFT: rgb(16,16,255) 2px solid&quot;&gt;
&lt;DIV id=yiv944953294&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=5&gt;اگر به خانه ی من آمدی&lt;BR&gt;برایم مداد بیاور مداد سـیــاه&lt;BR&gt;می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم&lt;BR&gt;تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !&lt;BR&gt;یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها&lt;BR&gt;نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم&lt;BR&gt;شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد&lt;BR&gt;و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم&lt;BR&gt;می خواهم ... بدوزمش به سق&lt;BR&gt;… اینگونه فریادم بی صداتر است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قیچی یادت نرود&lt;BR&gt;می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پودر رختشویی هم لازم دارم&lt;BR&gt;برای شستشـوی مغزی&lt;BR&gt;مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند&lt;BR&gt;تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت&lt;BR&gt;می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر&lt;BR&gt;می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب&lt;BR&gt;، برچسب فاحشـــه می زنندم&lt;BR&gt;بغضم را در گلو خفه کنم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم&lt;BR&gt;برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد&lt;BR&gt;، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند&lt;BR&gt;برایم بخر ... تا در غذا بریزم&lt;BR&gt;ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و سر آخر اگر پولی برایت ماند&lt;BR&gt;برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند&lt;BR&gt;بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; BACKGROUND-COLOR: rgb(204,255,255)&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;من یـک انسانم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هنوز یک انسـانم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هر روز یک انسانم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدا با سکوت اشتی نمی کند</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=778 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=620&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#800040 size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=468 src=&quot;http://shamlu.com/images/soog-image.gif&quot; width=496 border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: navy; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ا&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ffb442&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حمد شاملو در سال 1304 در تهران&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;از جهان فروبست&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;. &lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آثار: اولين اثري که از شاملو منتشر شد، مجموعه کوچکي از شعر و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;مقاله بود که در سال 1326 به چاپ رسيد. پس از آن آثار بسياري از اين شاعر، نويسنده،&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;مترجم و محقق به چاپ رسيده است که براي سهولت بر حسب موضوع تقسيم بندي مي شود&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;: &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;مجموعه شعر: قطعنامه، آهنگها و احساس، هواي تازه، باغ آينه، آيدا و آينه، لحظه ها و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;هميشه، آيدا: درخت و خنجر و خاطره، ققنوس در باران، مرثيه هاي خاک، شکفتن در مه،&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، ترانه هاي کوچک غربت، ناباورانه، آه! مدايح بي حوصله&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;و... مجموعه هاي منتخب: از هوا و آينه ها، گزيده اشعار، اشعار برگزيده کاشفان فروتن&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;شوکران، شعر زمان ما: احمد شاملو، گزينه اشعار. شعر ( ترجمه ): غزل هاي سليمان،&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;همچون کوچه اي بي انتها ( از شاعران معاصر جهان )، هايکو، ترانه شرقي و اشعار&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ديگر(کورکا) ترانه هاي ميهن تلخ ( ريتسوس و کامپانليس )، سياه همچون اعماق آفريقاي&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;خودم ( لنگستن هيوز )، سکوت سرشار از ناگفته هاست ( برگردان آزاد شعرهاي مارگوت بکل&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; )&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;، چيدن سپيده دم ( برگردان آزاد شعرهاي مارگارت بکل ). قصه: زير خيمه گر گرفته شب،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;درها و ديوار بزرگ چين. رمان و قصه ( ترجمه ): لئون مورن کشيش ( بئاتريس بک )، برزخ&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; ( &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ژ. روورز )، خزه ( ه. پوريه )، پابرهنه ها ( ز. استانکو)، نايب اول(روبر مرل&lt;/SPAN&gt;)&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;قصه هاي بابام ( ا. کالدول )، پسران مردي که قلبش از سنگ بود ( موريو کايي )، 81490&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;( &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آ. شمبون )، افسانه هاي هفتاد و دو ملت ( 3 جلد )، دماغ ( آگوتا گاوا )، افسانه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;هاي کوچک چيني، دست به دست ( و. آلبا )، سربازي از يک دوران سپري شده، زهر خند، مرگ&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;کسب و کار من است ( روبر مرل )، لبخند تلخ، بگذار سخن بگويم ( دچو نگارا )، مسافر&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;کوچولو، عيسي ديگر - يهودا ديگر! ( بازنويسي رمان &quot; قدرت و افتخار &quot; گراهام گرين&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; ). &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;نمايشنامه ( ترجمه ): مفتخورها ( چي کي )، عروسي خون ( لورکا )، درخت سيزدهم ( ژيد&lt;/SPAN&gt; )&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;، سي زيف و مرگ ( روبر مرل )، نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر ( ژ. سبرون ). شعر و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;قصه براي کودکان: خروس زري - پيرهن پري، قصه هفت کلاغون، پريا، ملکه سايه ها، چي شد&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;که دوستم داشتند؟(ساموئل مارشاک)قصه دختراي ننه دريا، قصه دروازه بخت، بارون، قصه&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;يل و اژدها. مجموعه مقالات: از مهتابي به کوچه، انگ از وسط گود ( مقالات سياسي،&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;سخنراني ها و مصاحبه ها). آثار ديگر: حافظ شيراز، افسانه هاي هفت گنبد ( نظامي&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; )&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ترانه ها ( ابوسعيد، خيام، باباطاهر)، خوشه ( يادنامه شبهاي شعر مجله خوشه به مثابه&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;جنگ شعر امروز )، کتاب کوچه و&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روزی که کمترین سرود بوسه است&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و روزی که هر انسان برای هر انسان دوستیست&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روزی که درهای خانه شان را نمی بندند &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و قفل افسانه ایی بیش نیست&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و قلب برای زندگی بس است&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روزی که معنای.....................&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ffb442; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یادش گرامی باد....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 20:31:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش امیر کبیر امروز بود و شاهد........</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;EN-US&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;EN-US&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;EN-US&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;EN-US&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;EN-US&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش&lt;font&gt;. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; margin-right: 36pt; unicode-bidi: embed; color: rgb(153, 153, 153); text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;ececmsonormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span class=&quot;style1&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 04:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عتراض نکردم</title>
<link>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;اول به سراغ يهودي‌ها رفتند &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم . &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم . &lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم . &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سرانجام به سراغ من آمدند &lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 20pt&quot; size=5&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي كند&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SUP&gt;شعر اعتراض نکردم از برتولت برشت&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 05:29:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dardemushtarac&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>dardemushtarac</dc:creator>
<guid>http://dardemushtarac.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
